براي دنيا چنان كار كن كه گويي هيچگاه نخواهي مرد.
و براي آخرت چنان كار كن كه گويي لحظه اي ديگر زنده نخواهي ماند.
خدایا این قدرت را به من بده تا بتوانم چنین کار کنم
بیا تو
براي دنيا چنان كار كن كه گويي هيچگاه نخواهي مرد.
و براي آخرت چنان كار كن كه گويي لحظه اي ديگر زنده نخواهي ماند.
خدایا این قدرت را به من بده تا بتوانم چنین کار کنم
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.

بدين وسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كو.دك دو ساله را قبول مي كنم.
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم آنجا يك رستوران پنج ستاره است.
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است چون مي توانم آن را بخورم.
مي خواهم زير يك درخت بلوت بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم
مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ،وقتي داشتم رنگ ها ،جدول ضرب و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ،وقتي نمي دانستم چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم....
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چه زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم.
مي خواهم به همان زندگي ساده خود برگردم ، نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري، خبر هاي ناراحت كننده ، صورت حساب ،جريمه ، بي كاري و جدايي .....
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ،به فرشتگان ، به باران و به .....
اين دسته چك من ، كارت اعتباري و بقيه مدارك مال شما.
" من رسما از بزرگ سالي استعفا مي دهم "
آنکه میخواهد روزی پريدن آموزد، نخست میبايد ايستادن،
راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند .
گناه را به گردن دنيا و ديگران نگذاريم, كوتاهي از همت و كوشش ماست
زندگي برگ بودن در گذر باد نيست امتحان ريشه هاست.
و يادمان باشد:
همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند،
اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستیم.
کوچکترين انسانها کساني هستند که براي به دست آوردن ديگران
خودرا هم عقيده و هم فکر با او نشان مي دهند.
نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي
گريه چرا ؟ فتح را آرزو كنيد
يارم چو قدح بدست گيرد بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت كو محتسبي كه مست گيرد
در بحر فتدهام چو ماهي تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتاده ام بزاري آيا بود آنكه دست گيرد
خرم دل آنكه همچو حافظ جامي ز مي الست گيرد
تمام تلاش خود را بكار بسته اي تا به مقصود برسي . تا به حال هر كاري كه فكر مي كردي درست است انجام دادهاي . به تلاش و كوشش خود ادامه بده كه بالاخره جوينده يابنده است و تو نيز به هدف بزرگ خود خواهي رسيد. و آنچه را كه مي خواهي بدست خواهي آورد .